خرداد ۲۴۱۳۹۴
 

پس از ورود امام به مرو مأمون پیام فرستاد که می خواهم از خلافت کناره گیرى کنم و این کار را به شما واگذارم. نظر شماچیست؟ امام نپذیرفت. مأمون بار دیگر پیغام داد چون پیشنهاداول مرا نپذیرفتید ناچار باید ولایتعهدى مرا بپذیرید. امام به شدت از پذیرفتن این پیشنهاد نیز خود دارى کرد.

مأمون امام رانزد خود طلبید و با او خلوت کرد. «فضل بن سهل ذوالریاستین » نیز در آن مجلس بود.   مأمون گفت: نظر من این است که خلافت و امور مسلمانان را به شما واگذارم. امام قبول نکرد. مأمون پیشنهاد ولایتعهدى راتکرار کرد باز امام از پذیرش آن ابا فرمود. مأمون گفت: «عمربن خطاب » براى خلافت بعد از خود شورایى با عضویت شش نفر تعیین کرد و یکى از آنان جد شما على بن ابیطالب بود. مأمون با بیان این مطلب تلویحا امام را تهدید به مرگ کرد و امام ناچار و بااکراه و اجبار ولیعهدى را پذیرفت و فرمود:  «ولایتعهدى را مى پذیرم به شرط آنکه آمرو ناهى و مفتى و قاضى نباشم و کسى را عزل و نصب نکنم و چیزى را تبدیل و تغییرندهم.» و مأمون همه این شرایط را پذیرفت و بدین ترتیب ولایتعهدى خود را بر امام تحمیل کرد تا با این توطئه هم امام را زیر نظر داشته باشد که نتواند مردم را به سوى خویش بخواندو هم علویان و شیعیان را آرام سازد، و پایه هاى حکومت خود را تحکیم بخشد.   «ریان بن صلت » مى گوید: خدمت امام رضا(علیه السلام) رفتم وعرض کردم اى فرزند پیامبر برخى مى گویند شما ولیعهدى مأمون راقبول نموده اید با آنکه نسبت به دنیا اظهار زهد و بى رغبتى مى فرمائید.   امام فرمود: «خدا گواه است که این کار خوشایند من نبود امامیان پذیرش ولیعهدى و کشته شدن قرار گرفتم و ناچار پذیرفتم…   آیا نمى دانید که «یوسف » پیامبر خدا بود و چون ضرورت پیداکرد که خزانه دار عزیز مصر شود پذیرفت، اینک نیز ضرورت اقتضا کردکه من مقام ولیعهدى را به اکراه و اجبار بپذیرم. اضافه بر این من داخل این کار نشدم مگر مانند کسى که از آن خارج است. (یعنى با شرایطى که قرار دادم مانند آنست که مداخله نکرده باشم) به خداى متعال شکایت مى کنم و از او یارى مى جویم.»  «محمد بن عرفه » مى گوید: به امام عرض کردم: «اى فرزند پیامبر خدا! چراولیعهدى را پذیرفتى؟» فرمود: «به همان دلیل که جدم على(علیه السلام)را وادار کردند در آن شورا شرکت کند.»  «یاسر خادم » مى گوید:  پس از آنکه امام ولایتعهدى را قبول کرده بود، او را دیدم دستهایش را به سوى آسمان بلند کرده مى گفت: «خدا یا تو مى دانى که من به ناچار و با اکراه پذیرفتم، پس مرا مواخذه مکن هم چنانکه بنده و پیامبرت یوسف را مواخذه نکردى هنگامى که ولایت مصر را پذیرفت.»  و نیز به یکى از خواص خود که از ولایتعهدى امام خوشحال بود فرمود:  «خوشحال نباش، این کار به انجام نخواهد رسید و به این حال نخواهد ماند.»

 ديدگاه خود را بيان كنيد.

(الزامي)

(الزامي)